روزهاي مياني مرداد ماه سال 8۲، عراق به اشغال آمريكا و اعوانش درآمده بود و مرزها ديگر نظمي نداشتند. بازار كربلاي قاچاقي ! داغ بود و آنها كه عمري در حسرت بارگاه حضرت اباعبدالله (صلوات الله عليه) مانده بودند، سيل آسا به زيارت حضرتش مي شتافتند.
اين غزل را ظهر روزي سرودم كه نمي دانستم شبانگاهان همان روز به سوي قبله عشاق فرا خوانده مي شوم. بگذريم كه عازم كربلا شديم. سه روز در بيابانهاي سومار گرسنگي وتشنگي كشيديم و از جمع 20 نفره ما، يكي مان به ديار حق پر گشود از خستگي و تشنگي ....
روحش شاد.
من مانده بودم و سفری ...
سفری که داشته هایش را با باقی عمرم قابل معاوضه نیست.
شاه مشرقين
هواي گريه كرده است اين دل غمگسار من
زمزمه شبانه ام ، سوز و طرب ز يار من
گريه من همي بود ز عشق شاه مشرقين
مويه كنان به ياد اوست اين دل داغدار من
چو كيش خود بداده ام به باد لا ابالي ام
نسيم عشق او شود زخمه ساز و تار من
هق هق هر شبم كه شد حق حق در سپيده دم
بوي خوش عبور او حاصل آن سحار من
كي شود اين گمشده تن يوسف جان به تن كند
كه هجر او مي كشدم، به كجاست كوي يار من
۱۳۸۶ شهریور ۲۵, یکشنبه
اشتراک در:
پستها (Atom)